برگ زیتون

مطالب اجتماعی
 
خرداد حماسه ها
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦ : توسط : بهروز روا

((خردادحماسه ها))

درتاریخ هرکشوری روزهایی هستند که روزهای حماسه اند واگر این روزها در ماه بخصوصی تکرارگردند آن ماه برجسته تر میشود بطوریکه  میتوان آن ماه را ماه حماسه ها نامید .

در ایران  خردادماه تبدیل به چنین ماهی شده "ماه حماسه ها"

یقینا کسی نمی تواند سوم خرداد61 را فراموش کند روزی که با پایمردی فرزندان این خاک بزرگترین پیروزی جنگ نصیبمان شد

دوم خرداد 76روز حماسه سیاسی عظیمی شد که پایه گذار وحدت ملی گردید

روز 27 خرداد 84 میتوانست حماسه ای دیگررقم بخورد که نادیده گرفتن خواست مردم آنرا در نطفه خفه کرد .

روز 22 خرداد 88 حماسه واقعی این ملت دستخوش چپاول بدخواهان قرارگرفت که نتیجه اش خلق حماسه بی نظیر 25 خرداد آن سال بود که به خون کشیده شد .

ومردم باید چهارسال به انتظار می ماندند تا حق دریغ شده شان را دوباره باز ستانند و روز 24 خرداد زا به حماسه و25 خرداد را به جشن پیروزی بدل کنند به یاد 25 خرداد 88

                                                              
ب .روا


 
پول خرد
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦ : توسط : بهروز روا

سوار تاکسی یا اتوبوس میشید و از قبل میدونید باید پول خرد بدهید تا وقت خودتان و دیگران کمتر تلف بشه ازاین چهار قسم مردم کدومشون کارشون درسته؟

1- تازه وقتی پیاده شده دنبال پول میگرده!

2- به راننده میگه توباید پول خرد داشته باشی

3- ازقبل پول خرد شو حاضر کرده

4- توخونه به همه سپرده براش پول خرد جمع کنند


 
انسان و کلاغ
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ : توسط : بهروز روا

روزی انسان گرسنه و نومید از
شکار از راهی میگذشت کلاغ  بالای درخت  گردو داشت گردو  میشکست دلش به حال انسان سوخت
و چندتا گردو برایش انداخت و با شکستن گردو جلوی او خوردن گردو را به انسان یاد داد .

روزدیگر تا کلاغ آمد روی درخت بنشیند انسان با سنگی اورا از درخت دورکرد تا گردو ها فقط مال خودش باشد .


 
نکته
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢ : توسط : بهروز روا

با یکی همراه شده بودم بریم عینک  مطالعه بخریم

سر انتخاب قاب عینک خیلی مردد بود

هی این قاب و اون قاب را به چشم میزد

و تو آینه خودش را می دید آخرش گفتم

" تو قراره کتاب را ببینی نه کتاب تو را "


 
کاش
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ : توسط : بهروز روا

کاش

اینقدر شهامت

برایمان مانده بود

که حقیقت را

بر زبان آریم

بی هیچ هراسی

و زبان به دروغ نیالائیم

و  در کام نگیریم

بی هیچ هراسی .


 
قصه ما
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢ : توسط : بهروز روا

قصه ی ما

قصه ی پرپرزدن

در دستهای زندگی ست

قصه ی آوارگی

درماندگی در راستای زندگی

قصه ی تحقیر انسان

از فراز آسمان

قصه ی بیگانگی از خویشتن

در کوچه های بی زمان.


 
بعد از پدر
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢ : توسط : بهروز روا

وقتی پدرم مرد دیگر کسی خاطراتش را برایم نقل نکرد گلهای عاطفه کم کم دردلم خشکیدند و پیوند من با حال و گذشته گسست . پدر بود که از حال فامیل دور و نزدیک خبر میداد از قصه ی غصه ها می گفت . الان براستی نمیدانم کی هست کی نیست . او با نقل خاطرات دور و نزدیکش روحم را صیقل میداد و تازه می کرد . او پلی بود به گذشته و تاریخ من . بدون او احساس تعلیق دارم نه تعلق . انگار درون گودالی که عمقش نا پیداست کله پا شده ام و درحال سقوطم .


 
امید
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩ : توسط : بهروز روا

ساعت شش و ربع صبح است و خیابان خلوت ، اتوبوس خط واحدکه الان تبدیل به بخش خصوصی شده اند در ایستگاه نگه میدارد پیاده میگوید:" جائی را بلد نیستم میخوام برم م..." راننده فقط میگوید "پس خدا حافظ" و گاز میدهد ومیرود بدون اینکه فرصت کوچکترین واکنش را به عابر یا مسافران بدهد .

سوال اصلی اینست : به کجا می رویم؟ این است اخلاقی که همیشه ازش دم می زنیم آیا این شهرستانی غریب با تو در شهر خودش چنین رفتاری میکند؟ آیا راننده وسیله نقلیه عمومی که طرف امید عابری شهرستانی است حق دارد اینگونه بی توجه و خودرای باشد؟ مگر آن شهرستانی غریب حقی ازاین وسایل نقلیه ندارد؟ تا کجا خودبینی و خود رایی؟


 
← صفحه بعد